شاعران ايران
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱  

شاعران ایران


* * *

* * *

* * *

* * *

****************************************

*************************

*********

*

با سلام

در این وبلاگ سعی شده

اشعار ، زندگینامه و مطالبی از شاعران

که موجب افتخار ایران عزیزمان هستند آورده شود.

نام شاعران در لیست موجود در سمت راست وبلاگ

به ترتیب آورده شده است. لطفا مرا جهت تکمیل و زیباسازی وبلاگ

یاری کنید.

با تشکر

مریم کاظمی

***



 
احمد شاملو
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٤  

احمد شاملو

Ahmad Shamloo

 

 

احمد شاملو در سال 1304 در تهران متولد شد. تحصيلات کلاسيک نامرتبي داشت؛ زيرا پدرش که افسر ارتش بود اغلب از اين شهر به آن شهر اعزام مي شد و خانواده هزگز نتوانست براي مدتي طولاني جايي ماندگار شود. در سال 1322 به سبب فعاليت هاي سياسي به زندانهاي متفقين کشيده شد، و اين در حقيقت تير خلاصي بود بر شقيقه همان تحصيلات نامرتب. به سال 1325 براي بار نخست، در سال 1336 براي بار دوم، و در سال 1343 براي سومين بار ازدواج کرد. از ازدواج اول خود چهار فرزند دارد، سه پسر و يک دختر. احمد شاملو در سوم مرداد ماه سال 1379 چشم از جهان فروبست.

گر تو شاه دختراني، من خداي شاعرانم
مهدي حميدی

هي!
شاعر!
هي!
سُرخي، سُرخي‌ست:
لب‌ها و زخم‌ها!
ليکن لبان ِ يار ِ تو را خنده هر زمان
دندان‌نما کند،
زان پيش‌تر که بيند آن را
چشم ِ عليل ِ تو
چون «رشته‌يي ز لولو ِ تر، بر گُل ِ انار» ـ
آيد يکي جراحت ِ خونين مرا به چشم
کاندر ميان ِ آن
پيداست استخوان;


زيرا که دوستان ِ مرا
زان پيش‌تر که هيتلر ــ قصاب ِ«آوش ويتس»
در کوره‌هاي مرگ بسوزاند،
هم‌گام ِ ديگرش
بسيار شيشه‌ها
از صَمغ ِ سُرخ ِ خون ِ سياهان
سرشار کرده بود
در هارلم و برانکس
انبار کرده بود
کُنَد تا
ماتيک از آن مهيا
لابد براي يار ِ تو، لب‌هاي يار ِ تو!





 
مريم حيدر زاده
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٧  

مريم حيدر زاده

Maryam Heidarzadeh

 

مريم حيدر زاده گر چه شاعر است، اما برخي از موفق ترين و محبوبترين ترانه هاي پاپ ايران طي دو سه سال گذشته بر اساس اشعار زيباي او ساخته و عرضه شده است. « مثل هيچكس » از جمله كارهاي اوست كه با صداي خشايار اعتمادي ساخته شده و يا ترانه « فقط به خاطر تو ». مريم حيدر زاده، شاعر روشندل ايراني از احساساتي پاك و لطيف برخوردار است و از همين روست كه شعرهايش به رغم سادگي، بر دل ها مي نشيند و با مخاطب ارتباط برقرار مي كند.

شعری از مريم حيدرزاده از کتاب پروانه ات خواهم ماند

ماجراي يك عشق

به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفت ي
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پرسيدي و رفتي
...

...

...

 



 
فرزاد نامی و فرهاد نامی
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱۸  

فرزاد نامی و فرهاد نامی

Farzad Nami & Farhad Nami


فرهاد نامی و فرزاد نامی ، برادران دوقلو ، از موفق ترين و محبوبترين شاعران ايران. « اشک باده نوش » از جمله كارهاي آنهاست.

قابل ذکر است فرهاد و فرزاد نامی متولد سال ۱۳۶۳ ه.ش. ، از احساساتي پاك و لطيف برخوردار هستند و از همين روست كه اشعارشان با مخاطب به راحتی ارتباط برقرار مي كند.

از مهمترين ويژگی اشعارشان می توان به استواری بيان ، عبارات زيبا و به هم آميختن صحيح عرفان و عشق و فلسفه که به نوع خود ، سبکی جديد به وجود آورده است اشاره کرد.

 

اشعاری از فرزاد نامی و فرهاد نامی از کتاب اشک باده نوش

شعری از فرزاد نامی

گسسته سکوتی

 بندِ سکوت را می کَنَم بر لحنِ خموش

 تا شب و روز ، مرا از تو حکايت باشد

 سخن از جانِ من و جانِ تو و هر چه شکايت باشد.

 هر کجا طرحِ لبی بود ، سکوت جاری بود

 بار بر بسته سکوت از جمعِ بار

 شب افروز گشته شعر ، بر حالِ دار

 در آغازِ تنم ، صدايی از مردمان ، حاکم بود

 در پايانِ سَرَم ، فغانی از سَران ، صادق بود

 ليک در ميانه ، سکوت را بند گسستم

 ز سَر تا به قدم ...

 پُر از گسسته سکوتی باشد

 پُر از حرف و سخن ، شوق و قلم

 و جرعه ای بر عُمر ، کفايت باشد

 تا مُهرِ سکوت بر من ، حمايت باشد.

 سلام بر اين فغان های سرفراز

فراوان بر سخن های عشق و دلنواز

درود بر بوسه ، درد ، غم های نیاز

و راه های بُرده مرا این جانگداز.

 

گفته صدای رعد دانستم که بايد:

 از اشک ، باران ، بوران

 گفته آوازِ بلبلِ خوش الحان:

 که بايد از گُل و عشق ، سوزان

 گفته موجِ ديرنده پا بر جا:

 از بوسه ی ساحل و پيرِ خسته ی خندان

که بَرده ، اين چنين آزرده جان.

 از شورشِ هستی به جانم نهراسم

 که مردان همه گونه ، به مناجات شدند

 از مطرب و خرابات و مُغان من نگريزم

 که جانان ، همه ، بی سَر و عادت باشند

 از هستیِ خويش ، سوی مستی برگرفتم

 آه ، خَلق را اين سخن ها چه حالت باشند

 که اگر مردم بگريزند

 بر مردمِ دون چه حاجت باشد.

 

شعری از فرهاد نامی

دين ِ منی

 مبلغی هست که من مشتری اخمِ توام

 مقصدی هست که من رهروِ ايمای توام

 گِلِ من ، مدهوش آب تنِ توست

 تويی آن مذهب و دين و وطنم

 راهِ من ، خطِ دستان تو است

 پلکِ من ، دستخوشِ تاراتِ پَرَت

 قطره قطره ، من شَوم قربانِ دريای لبت.

 دريای بتی ، تو ميکده ، تو صادقی ، گِرانی

 تو محفلی ، تو جِرمی و تو عنصر

 تو حافظی ، تو مسجدی ، تو کوکبِ درخشان

 تويی همان مرهمِ زخمِ پنهان.

 ... روی شنهای نفيرم ، چرا از راه گفتم؟

 وليکن زيرِ لب ، اسم تو بود و پَرِ ناز

 صحنه ی ديدِ من ، آن جسمِ پری نازِ تو بود

 روی گُل ، عطرِ تو پيچيده به صبح

 مهتاب ، اسمِ تو گفت و باز شد

نورِ شمس از نَفَسِ گرمِ مسيحایِ تو است

 لطفِ مجنون ، از پيکرِ رازِ تو بود

 جذبه ی شيرين ، همه تقليدِ اشاراتِ تو بود

 نه درصدی به جز تو در سرا هست

 نه قمری از غيرِ تو حرفی بسرود

 لرزيد دنيا ، ترانه ی خشمِ تو گفت

 يا عاری گشته از توانِ حملِ تو خفت

 گفتگوی گُل و بلبل ، همه از سازِ تو بود

 جسمِ مردم ، همه از خاکِ تو شد

 روح و جان ، نغمه ی احساسِ تو بود.

 به کجا فرهادِ حيران , برسد محفلِ سجده ؟

 به جز آن سرای اميد ، که تويی منشورِ رضوان

 که رسد ساقیِ پيمان

 بخور از شرابِ عرفان ، سلامت گردد آن جميلِ ديوان

 منم آن مسافرِ گَرد ، که رَسَم به گِردِ کعبه

 درِ کعبه باز گشته ست

 گر تويی صاحبِ کعبه ، ساجدی در تاز گشته ست.

 

 



 
نغمه رضایی و فروغ فرخزاد
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٦  

نغمه رضايی

Nagmeh Rezaee


رهايی اثرى ديگر از نغمه رضايى، شاعر جوان است. رضايى ۲۱ سال دارد اما استوارى اشعارش نشان از آينده درخشان او مى دهد. اين كتاب درانتشارات نغمه زندگى با بهاى ۱۵۰۰تومان به چاپ رسيده و دراختيار علاقه مندان است.

شعری از نغمه رضایی از مجموعه شعر فریاد

کجایش خنده دارد این شب تاریک و بی سامان !
که ساعتهاست می‌خندی بر این ویرانه ویران

تو از اغاز عصر زخم و درد و بی‌کسی شادی
و یا از اینکه نزدیک است دیگر نقطه پایان؟!

چرا ازاد خندیدی ؟ندیدی؟ سوگ ازادیست
و هر کس پای خود را بسته بر زنجیر یک زندان

یکی در بند تنهایی خودش را سخت پیچیده
یکی از مرگ مینالد یکی از درد بی درمان

به ریش خویش می‌خندی که می‌بازی در این بازی
که حتی نغمه یادت نمی‌ماند در این دوران؟!

به چشم خویش می‌بینی که قرنی تلخ می‌اید
بگو اخر چه می‌خواهی بگویی با لب خندان

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------------------------------------


فروغ فرخزاد

Forough Farrokhzad




فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه 1313 در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا آمد، پدرش یک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود که در کودتای رضا خان نقش داشت وی بر خلاف اخلاق ارتشی اش و مستبد بودنش علاقه خاصی به شعر داشت و در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت می کردو فروغ با شوق تمام به اشعاری که پدر می خواند گوش می داد. و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. و در نقاشی استعداد خاصی داشت. خانواده فروغ خانواده ای بسته و مرد سالار بود. فروغ در سن 17 سالگی عاشق شد و با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت. در 29 خرداد 1331 تنها فرزندش کامیار متولد شد. و پس از آن روزهای سختی را گذراندو بسیار زود از شوهرش جدا شد.
در سال 1331 نخستین مجموعه شعر خود را به نام اسیر و در سال 1335 دومین مجموعه را با نام دیوار منتشر کرد. سومین مجموعه اشعار را با نام عصیان در بیست و دو سالگی به دست چاپ سپرد. فروغ بعد ها این سه آثار خودرا ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست.
در سال 1337 سینما توجه فروغ را جلب می کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال 1341 فیلم (خانه سیاه است) را در آسایشگاه جذامیان تبریز می سازند. و در سال 1342 در نمایشنامه شش شخصیت در جیستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می دهد. در زمستان همان سال خبر می رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه اول فستیوال « اوبر هاوزن » شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیتراژ بالای سه هزار نسخهتوسط انتشارات مروارید منتشر کرد.در سال 1343 به آلمان و ایتالیا و فرانسه سفر می کند. سال بعد در دومین فستیوال سینمای مولف در پزارو شرکت می کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می شوند.
روز 24 بهمن 1345 آخرین برگ از دفتر زندگی این شاعر برجسته ورق خورد. فروغ در این روز بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس-قلهک جان باخت- خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جایی نوشته بود می ترسم قبل از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم نا تمام بماند و این درد بزرگیست.
جسم بی جان فروغ را روز چهارشنبه 26 بهمن ماه با مراسم تشیعی با شکوه توسط نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپردند.

پرواز را بخاطر بسپار

دلم گرفته است

 

دلم گرفته است

 

به ايوان مي روم و انگشتانم را

 

بر پوست كشيده شب مي كشم

 

چراغهاي رابطه تاريكند

 

چراغهاي رابطه تاريكند

 

كسي مرا به آفتاب

 

معرفي نخواهد كرد

 

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

 

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

 

 



 
حميد مصدق و فریدون مشیری
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٦  

حميد مصدق

Hamid Mossadegh

حميد مصدق شاعر معاصر، در دهم بهمن ماه سال ‌١٣١٨ در شهرضا ـ از شهرستان‌هاي پيرامون اصفهان ـ به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در شهرضا و اصفهان به پايان رساند و در سال ‌١٣٣٩ به تهران آمد و پس از فارغ‌التحصيل شدن در رشته‌ي بازرگاني از مؤسسه‌ي علوم اداري و بازرگاني دانشگاه تهران، در مؤسسه‌ي تحقيقات اقتصادي اين دانشگاه به امر پژوهش مشغول شد.
وي از سال ‌١٣٤٢ مجددا به ادامه‌ي تحصيل پرداخت و موفق به دريافت ليسانس حقوق از دانشگاه تهران و سپس فوق ليسانس اقتصاد شد. مصدق در سال ‌١٣٤٨ به عنوان استاديار در مدرسه‌هاي عالي كرمان و اصفهان و دانشگاه آزاد ايران به كار مشغول شد.
او از سال ‌١٣٥١، پس از دريافت فوق ليسانس حقوق اداري از دانشگاه ملي، به عضويت هيات علمي دانشگاه درآمد و در كنار آن از سال ‌١٣٥٧ به كار وكالت روي آورد.
حميد مصدق، عضو هيات علمي دانشكده‌ي حقوق دانشگاه تهران و دانشگاه علامه طباطبايي، وكيل درجه يك دادگستري عضو كانون وكلا و سردبير نشريه‌ي كانون بود.
اين شاعر معاصر، در هفتم آذرماه ‌١٣٧٧ در اثر سكته‌ي قلبي در تهران درگذشت.

شعری از حميد مصدق از مجموعه‌ي سال‌هاي صبوری

رشك نوبهار

«من مرگ نور را
باور نمي‌كنم
و مرگ عشق‌هاي قديمي را
مرگ گل هميشه بهاري كه مي‌شكفت
در قلب‌هاي ملتهب ما
مانند ذره
ذره‌ي مشتاق
پرواز را به جانب خورشيد
آغاز كرده بودم
با اين پر شكسته
تا آشيان نور
پرواز كرده بودم
من با چه شور و شوق
تصوير جاودانه‌ي آن عشق پاك را
در خويش داشتم
اينك منم نشسته به ويرانسراي غم
اينك منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان ديرپا
من را نشانده‌اند
من را به قعر دره‌ي بي‌نام و بي‌نشان
با سر كشانده‌اند
بر دست و پاي من
زنجير، كندنيست
اما درون سينه‌ي من
زخمي‌ست در نهان
شعري؟
نه،
آتشي‌ست
اين ناسروده در دلم
اين موج اضطراب
من مانده‌ام زپا
ولي آن دورها هنوز
نوري‌ست
شعله‌اي‌ست
خورشيد روشني‌ست
كه، مي‌خواندم مدام
اينجا درون سينه‌ي من زخم كهنه‌اي‌ست
كه مي‌كاهدم مدام
با رشك نوبهار بگوييد
زين قعر دره مانده خبر دارد
يا روز و روزگاري
بر عاشق شكسته گذر دارد؟»


----------------------------------------------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------------------------------------


فریدون مشیری

Fereydoon Moshiri



در 30 شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عین الدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به جهان گشود. دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت, اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد. سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد . در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار مانده است.

مشیری در بامداد روز جمعه 3 آبان ماه 1379 شمسی در بیمارستان تهران کلینیک در سن 74 سالگی درگذشت.

پوزش

گفته بود پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است

 

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

 

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي! خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را

 

آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم!

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام!

 

پوزشم را مي‌پذيري،

بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست.










 
هوشنگ ابتهاج
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٦  

هوشنگ ابتهاج

Houshang Ebtehaj

 

 

        هوشنگ ابتهاج در سال 1306 در رشت متولد شد. وي از فعالان عرصه شعر و موسيقي است. از جمله مسئوليتهاي ايشان مي‌توان به سرپرستي واحد موسيقي راديو از سال 1350 تا سال 1356 و پايه‌گذار گروه موسيقي «چاوش» اشاره كرد.
        همچنين برنامه‌هاي «جاودان موسيقي راديو»، «گلهاي تازه»، «گلچين هفته» در طي سالهاي 1350 تا 1356 به مديريت ايشان تهيه مي‌شد. ترانه جاويدان «تو اي پري كجايي؟» از سروده‌هاي ايشان است.

اي صبح، اي بشارت فرياد!

امشب، خروس را

در آستان آمدنت سر بريده اند!

***

 

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري ...

***

 

 

 

 



 
اخوان ثالث و نیمایوشیج
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٦  

اخوان ثالث

Akhavan-Sales

اخوان در شعرش درونمايه های حماسی را به استعاره و نماد مزين می کند


اخوان، شاعر حماسه و شکست

اخوان در شعرش درونمايه های حماسی را به استعاره و نماد مزين می کند

ليلی ابوالحسنی ‌‌‌‌BBC

مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترين شاعران معاصر ايران، متخلص به م اميد، در سال 1307 در توس مشهد به دنيا آمد و چهارم شهريور سال 1369 در تهران درگذشت.

وی در سال 1326 از هنرستان صنعتی مشهد ديپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه سی شمسی وارد مبارزات سياسی شد و به زندان افتاد.

مهدی اخوان ثالث نخستين دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد.


من نه سبک شناس هستم نه ناقد .... من هم از کار نيما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته ام.... شايد کوشيده باشم از خراسان ديروز به مازندران امروز برسم...
مهدی اخوان ثالث

اگرچه اخوان در دهه بيست فعاليت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومين دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمايه های حماسی را در شعرش به کار می گيرد و جنبه هايی از اين درونمايه ها را به استعاره و نماد مزين می کند.

به گفته برخی از منتقدان، تصويری که از م . اميد در ذهن بسياری به جا مانده اين است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پيام آوری روی آورده و از نظر عقيدتی آميزه ای از تاريخ ايران باستان و آراء عدالت خواهانه پديد آورده است و در اين راه گاه ايران دوستی او جنبه نژاد پرستانه پيدا کرده است.

اما اخوان اين موضوع را قبول نداشت و در اين باره گفته است: "من به گذشته و تاريخ ايران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافيه را می شناسد، عقده عدالت دارد، قافيه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فريادی و خشمی نيز داشته ام."

 



اخوان از نگاه ديگران



شعرهای اخوان در دهه های 1330 و 1340 شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسياری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه ای از زندگی رسيدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ايرانی تاثيری عميق دارد.

جمال ميرصادقی، داستان نويس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان بينی و بينشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شايد اين آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.


هنر اخوان در ترکيب شعر کهن و سبک نيمايی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عميق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت
نادر نادرپور

نادر نادر پور، شاعر معاصر ايران که در سال های نخستين ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م . اميد در ترکيب شعر کهن و سبک نيمايی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عميق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت.

نادرپور گفته است: "شعر او يکی از سرچشمه های زلال شعر امروز است و تاثير آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان ميراث شعر و نظريه نيمايی را با هم تلفيق کرد و نمونه ای ايجاد کرد که بدون اينکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامين خاص خودش را داشت، مضامينی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - اين سوگ گاهی به ايران کهن بر می گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- اين مضامين شيوه خاص اخوان را پديد آورد به همين دليل در او هم تاثيری از گذشته می توانيم ببينيم و هم تاثير او را در ديگران يعنی در نسل بعدی می توان مشاهده کرد."


اگر دو نام از ما به آيندگان برسد يکی از آنها احمد شاملو و ديگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نيما يوشيج هستند
اسماعيل خويی

اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه ای بوده و نه تقليد، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پيروی کرده : "من نه سبک شناس هستم نه ناقد ... من هم از کار نيما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام که می کوشم اعصاب و رگ و ريشه های سالم و درست زبانی پاکيزه و مجهز به امکانات قديم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پيوند بدهم يا شايد کوشيده باشم از خراسان ديروز به مازندران امروز برسم...."

هوشنگ گلشيری، نويسنده معاصر ايرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می داند از تبار خيام با زبانی بيش و کم ميانه شعر نيما و شعر کلاسيک فارسی. وی می گويد تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافيه بندی، ترجيع و تکرار می توان ديد و هم در تبعيت از همان صنايع لفظی قدما مانند مراعات النظير و جناس و غيره.

اسماعيل خويی، شاعر ايرانی مقيم بريتانيا و از پيروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آيندگان برسد يکی از آنها احمد شاملو و ديگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نيمايوشيج هستند.

به گفته آقای خويی، اخوان از ادب سنتی خراستان و از قصيده و شعر خراسانی الهام گرفته است و آشنايی او با زبان و بيان و ادب سنتی خراسان به حدی زياد است که اين زبان را به راستی از آن خود کرده است.


تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافيه بندی، ترجيع و تکرار می توان ديد و هم در تبعيت از همان صنايع لفظی قدما مانند مراعات النظير و جناس و غيره
هوشنگ گلشيری

آقای خويی می افزايد که اخوان دبستان شعر نوی خراسانی را بنياد گذاشت و دارای يکی از توانمندترين و دورپرواز ترين خيال های شاعرانه بود.

زمستان، نمونه عالی شعر اخوان

وی به عنوان نمونه به شعر زمستان اشاره می کند و می گويد اين شعر فقط يک روز برفی طبيعی مشهد را تصوير می کند و از راه همين فضا آفرينی و تصوير آفرينی در حقيقت ما را به ديدن يا پيش چشم خيال آوردن دوران ويژه ای از تاريخ خود می رساند که در آن همه چيز سرد، تاريک و يخ زده و مملو از هراس است.

اسماعيل خويی معتقد است که اخوان همانند نيما از راه واقع گرايی به نماد گرايی می رسد.

وی درباره عنصر عاطفه در شعر اخوان می گويد که اگر در شعر قديم ايران باباطاهر را نماد عاطفه بدانيم، شعری که کلام آن از دل بر می آيد و بر دل می نشيند و مخاطب با خواندن آن تمام سوز درون شاعر را در خود بازمی يابد، اخوان فرزند بی نظير باباطاهر در اين زمينه است.

غلامحسين يوسفی در کتاب چشمه روشن می گويد مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره ای کهن و تصاويری گويا نقش کرده است.


شعر زمستان در دی ماه 1334 سروده شده است. به گفته غلامحسين يوسفی، در سردی و پژمردگی و تاريکی فضای پس از 28 مرداد 1332 است که شاعر زمستان انديشه و پويندگی را احساس می کند و در اين ميان، غم تنهايی و بيگانگی شايد بيش از هر چيز در جان او چنگ انداخته است که وصف زمستان را چنين آغاز می کند:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد نتواند،
که ره تاريک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس يازی،
به اکراه آورد دست از بغل بيرون؛
که سرما سخت سوزان است.



علاوه بر زمستان و ارغنون، از آخر شاهنامه، از اين اوستا و در حياط کوچک پاييز در زندان می توان به عنوان ديگر آثار مهدی اخوان ثالث ياد کرد.

م . اميد پس از انقلاب مجموعه تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم را منتشر کرد. آرامگاه م . اميد در توس، در کنار آرامگاه فردوسی است، شاعری که به او ارادت خاصی می ورزيد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

نیمایوشیج

Nima



از راست به چپ:
هوشنگ ابتهاج ، سیاوش کسرایی ، نیما یوشیج ، احمد شاملو ، مرتضی کیوان


نیما در سال 1276 هجری خورشیدی به دنیا آمد. خواندن و نوشتن را در ده فرا گرفت. پس از آن به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد .... در مدرسه از بچه‌ها کناره گیری می کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و به شعر گفتن به سبک خراسانی مشغول گشت. در سال 1300 منظومه قصه رنگ پریده را سرود که در روزنامه میرزاده عشقی به چاپ رساند ... در همان زمان بود که مخالفت بسیاری از شاعران پیرو سبک قدیم را برانگیخت.... شاعرانی چون: مهدی حمیدی، ملک الشعرای بهار و..... به مخالفت و دشمنی با وی پرداختند و به مسخره و آزار وی دست زدند . نیما سبک خاص خود را داشت وبه سبک شاعران قدیم شعر نمی‌سرود و در شعر او مصراعها کوتاه و بلند می شدند . نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه‌های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه‌های چون: مجله موسیقی، مجله کویر و...... پرداخت. از معروف‌ترین شعرهای نیما می‌توان به شعرهای افسانه، آی آدمها، ناقوس، مرغ آمین اشاره کرد. نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست.


شعری از نیمایوشیج از کتاب قصه رنگ پريده 

خون سرد 

من از اين دونان شهرستان نيم

خاطر پر درد كوهستانيم،

 

كز بدي بخت، در شهر شما

 

روزگاري رفت و هستم مبتلا!

 

هر سري با عالم خاصي خوش است

 

هر كه را كه يك چيزي خوب و دلكش است ،

 

من خوشم با زندگي كوهيان

 

چون كه عادت دارم از طفلي بدان .

 

*****

 

به به از آنجا كه ماواي من است،

 

وز سراسر مردم شهر ايمن است!

 

اندر او نه شوكتي ، نه زينتي

 

نه تقليد، نه فريب و حيلتي .

 

به به از آن آتش شبهاي تار

 

در كنار گوسفند و كوهسار!

 

*****

 

به به از آن شورش و آن همهمه

 

كه بيفتد گاهگاهي در رمه :

 

بانگ چوپانان، صداي هاي هاي،

 

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي !

 

زندگي در شهر، فرسايد مرا

 

صحبت شهري بيازارد مرا ...

 

زين تمدن، خلق در هم اوفتاد

 

آفرين بروحشت اعصار باد

 

 

 

 



 
سهراب سپهری و پريدخت سپهری
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٦  

سهراب سپهری

Sohrab Sepehri

Tonight I shall go ; Toward the wordless vast which ever calls unto me; somebody called again: Sohrab! Where are my shoes

 

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران

 سهراب سپهری در تاریخ پانزدهم مهر ماه 1307 در خانواده ای که اهل شعر، نقاشی، منبت کاری و دیگر رشته های هنری بود، زاده شد. کودکی و نوجوانی او به مطالعه، بازی در طبیعت، شکار و نواختن موسیقی گذشت. سهراب تا پانزده سالگی خود را در شهر کاشان گذراند و در نقاشی ها و اشعار او تاثیر این دوران و تاثیر طبیعت و گیاهان را می بینیم. سهراب سپهری شعر صدای پای آب را با الهام از قریه "چنار" واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و دهکده زیبای "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شعر گلستانه شد. در 13 اردیبهشت 1359 در تهران درگذشت.

از مجموعه ی ما هيچ، ما نگاه

ای شور، ای قديم

صبح

شوری ابعاد عید

ذائقه را سایه کرد.

عکس من افتاد در مساحت تقویم:

در خم آن کودکانه های مورب،

روی سرازیری فراغت یک عید

داد زدم:

« به، چه هوایی! »

در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود.

آن روز

آب، چه تر بود!

باد به شکل لجاجت متواری بود.

من همه ء مشق های هندسی ام را

 روی زمین چیده بودم.

آن روز

چند مثلث در آب

غرق شدند.

من

گیج شدم.

جست زدم روی کوه نقشه ء جغرافی:

« آی، هلیکوپتر نجات! »

حیف:

طرح دهان در عبور باد بهم ریخت.

 

ای وزش شور، ای شدیدترین شکل!

سایه ء لیوان آب را

تا عطش این صداقت متلاشی

راهنمایی کن.

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

درباره سهراب
[ علي موسوي گرمارودي ]


سپهري از كساني است كه راه نيما را شناخته بود اما اين را با خود با شخصيت يگانه خويش پيمود او خود را با رنگ و كلمه بيان مي كرد مصالح خلاقيت او هم رنگ بود و هم كلمه و او با اين هر دو نقاشي مي كرد . يا با اين هر دو ماموريت ادبي خود را انجام مي داد تعجب نفرمائيد كه براي نقاشي او نيز تامل به ماموريت ادبي شده ام مي دانيد كه در نقاشي ايراني از گذشته هاي دور به خاطر منعي كه اسلام در مبارزه با آثار بت پرستي پيش آورده بود . پرسپكتيو ناگزير حذف شده يكي از منتقدين غربيي مي گويد نقاشي در آبستره همانجائي رسيده است كه نقاشي ايران اسلامي در طي قرون مي پيمود يعني در اين نقاشي نيز مانند آبستره رنگها يكديگر را فرا مي خوانند . نقاشي ماموريت ادبي مي يابد .
و اما شعر سپهري شعر او در نخستين برخورد داراي چند ويژگي است يكي اينكه سپهري نخستين كسي يا دست كم مهمترين شاعري است كه زبان شعر نو را با زبان محاوره پيوند زد . توضيح آنكه در شعر نو شاعران در همانحال برخي داراي زبان خاص خويشند در يك چيز اشتراك دارند و آن زبان عام شاعرانه است در برابر زبان محاوره . در واقع مي توان گفت كه زبان شاعرانه هر شاعر و زبان خاص وي جنس و فصل شعر او را تشكيل مي دهند .
زبان شاعرانه در اين تعبير يعني زباني كه علاوه بر حفظ ويژگي زبان خاص يك شاعر داراي ضخامت و اسلوب شعري است و حوزه لغات و تعبيرات و بيان در آن از نوعي است كه آن را از سوئي از زبان نوشتار متمايز مي كند و از سوئي ديگر از زبان گفتار چنانكه در ضمن پاسخ به سوال ديگر عرض كردم اغلب اين ضخامت و اسلوب و تمايز و تمايل به ارگانيسم در كاربرد لغات بدست مي آيد . اما سپهري و البته فروغ و اسماعيل شاهرودي هم شاعراني هستند كه زبان شاعرانه را با زبان محاوره پيوند زده اند و به جاي خود موفق هم بوده اند اگر چه سپهري از اين لحاظ موفقتر است .
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست تكه ناني دارم , خرده هوشي , سر سوزن ذوقي .
فروغ بيگمان در اين زمينه يعني پيوند زدن زبان شاعرانه با زبان محاوره تحت تاثير سپهري است به گوشه اي از اين شعر فروغ نگاه كنيم :
دلم براي باغچه مي سوزد
كسي به فكر گلها نيست كسي به فكر ماهيها نيست . كسي نمي خواهد باور كند . كه باغچه دارد مي ميميرد .
ويژگي شعر دوم سپهري تصوير گرائي است . سپهري يك شاعر ايماژيست .
تصوير گر است اين نتيجه طبيعت گرائي صميم اوست كه با نوع نگرش فكري وي هماهنگ است . سپهري از جهت انديشگي شيفته يك نوع عرفان خاص خود است كه بدان مي توان عرفان طبيعي ناميد .
عرفاي گذشته ما در تكاپوي عرفانيات خويش سعي دارند خدا را بيواسطه بنگرند چشم به چشمه اصلي نور . به خانه خورشيد دوخته اند .
سپهري اما در عرفان ويژه خويش بلند پروازي عرفاي فحل تاريخ اسلامي ما را ندارد و خدا را از طريق طبيعت جستجو مي كند .
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو چ
من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
پي ق قامت موج
شكي نيست كه او در ديد عرفان ويژه خود صميم است به همين جهت مي بينيم كه تصوف قشري و عرفاي ظاهر نما را با طنز چنين تصوير مي كند .
عارفي ديدم بارش تنناها يا هو
به هر صورت اين عرفان ويژه سپهري هر چه هست و هر چه آن را بناميم از عوامل عمده تصوير گرائي اوست .
اگر عرفان عرفاي قديم آنان را در الله مستغرق مي ساخت ... در سپهري باعث شده كه با ديد عرفاني در طبيعت غرق شود و وقتي تا اين اندازه در طبيعت مستغرق مي گردد . دستمايه ايماژهاي شعر خود را فراهم مي آورد .
به همين جهت خيال انگيزي شعر سپهري در اوج است .
مي دانيم كه هر تصوير ساخته يك صنعت ذهني است اما هر چه عناصر اين صنعت ذهني تر و وابسته تر به قوانين و قواعد شاعرانه و به تعبير من كوششي باشد . شعر مصنوعي تر از كار در مي آيد . به عكس هر چه جوششي تر باشد يعني بازيافت آن مستقيما" از خارج ذهن و در طبيعت گرفته شده باشد . شعر طبيعي تر مي نمايد و شعر سپهري چنين است . اگر بخواهيم مقايسه اي كرده باشيم . نادر پور هم يك شاعر تصوير گر است و حتي در اين زمينه قوي تر از سپهري است اما صنعت و كوشش در نادر پور غلبه دارد و در واقع به تعبيري ديگر تخيل نادر پور بسته تر ولي تخيل سپهري آزادتر و گسترده تر است در او جوشش غلبه دارد .
ويژگي سوم شعر سپهري شخصيت بخشيدن به پديده ها و اشيا است همه چيز در شعر سپهري زنده است احساس دارد عاطفه دارد مي بالد و نفس مي كشد در واقع چنانچه خودش مي گويد او همان شاعري است كه به هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
به كجا مي گوئيد شب مي تپد جنگل نفس مي كشد
جاي ديگري مي گويد علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند
و چنانچه در همين نمونه ديديم بررسي به دليل شخصيت دادن به اشيا افعال را در متناسب با شخصيت ها جمع مي آورد نه مفرد علفها شنيدند .
و چنانكه در همين نمونه ديديم بررسي همه صور خيال در شعر سپهري به ويژگي كاربرد انواع استعارت به مجالي بلندتر نيازمند است بر رويهم سپهري به نظر من بيشتر شاعر است تا سخنور .
كلمه در زبان شعري او با خود شعر يكپارچه فرا مي جوشد , نه آنكه مانند شاعران نخست سوژه اي دست و پا كند آنگاه براي بيان آن به فكر قالب و فرم گفتار و كلمه بگردد . شعر او عين گياه و سبزه و گل كه او آنقدر دوست مي داشت در زمينه ذهنش ناگهان مي رويد نجابت و زلالي و معصوميت روستائي وار او گوئي خود شعر را نيز تحت تاثير قرار مي دهد .

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پریدخت سپهری

Paridokht Sepehri

 


پریدخت سپهری ، خواهر سهراب سپهری است. از مجموعه های او می توان به سهراب ، مرغ مهاجر و یا هنوز در سفرم اشاره ای کرد. شاید بتوان گفت تنها کسی است که در شناخت سهراب کوششی چشمگیر داشته و در زمان حیات سهراب نیز غمخواری برای او محسوب می شده است. که از نامه ی زیر می توان به درستی این گفته تاکید داشت:

فرنگ ، 2 بهمن 36 1957

نلی ، سلام
از مدرسه برگشته ام. امروز در کارگاه با بر و بچه ها بودیم... من آدم فراموش شده ای هستم. این جا در این خاک رنگارنگ ، هیچ چیز مرا نمی فریبد. این را از پیش می دانستم . پریشب نزدیک نیمه شب با ناصر در کوچه ها و خیابان ها پرسه می زدیم، برف می آمد. شاخه ها سیاه و سفید شده بود. روی برف ها راه می رفتیم. اما نلی حتی درخت ها برای من پیکری ناآشنا دارند.
می خواهم فریاد بزنم. هیچ کس به حرف من نزدیک نیست. باید برگردم به همان طرف دنیا. به زودی برمی گردم. این جا به درد من نمی خورد. اروپا برای " بعضی ها " جای مناسبی است. نه ، نلی فکر نکن درد غربت مرا در میان گرفته ، نه ، این درد ،‌درد حقیقت است. باز هم بیراهه رفتم . دارم حرف های بزرگ می زنم. خنده آور است. نلی ، بهار نزدیک می شود. بوی گل های اقاقیا در راه است.
خودت را برای دشت ها آماده کن. کاش می شد سر به صحرا بگذاریم، یاد این ترانه افتادم:
در این صحرا مرا گرما گرفته
غم عالم مرا تنها گرفته
صدای پیانو به گوش می خورد. در یکی از اتاق های نزدیک ،‌یک نفر پیانو می زند. هرشب صدای پیانوی او را می شنوم. یاد صدای قورباغه های خانه ی مهری می افتم. اسماعیل خوب در چه حال است؟ شفای همه چیز تمام ( استاد سابق)؟ ... نه ، نلی ، من باید برگردم تا همه ی شما را ببینم. از بچه های دیگر ، از پوران و دکتر بیوک و منوچهر ، از سیار ، از ... من باید برگردم. اسفندیار به من گفت زندگی من بیهوده می گذرد... به شفا بگو مهتاب این جا " وحشتناک" نیست و همین اسباب نگرانی است.. صدای پیانو از راهرو به گوش می رسد. من این نامه را در روشنایی شمع می نویسم. برای چند روز سیم های این منزل را قطع کرده اند. در این روشنایی نمی توان نقاشی کرد. چند روز پیش نمایشگاهی از فِرسک ها ی ماقبل تاریخ که در افریقا کشف کرده اند ، دیدم. دیدنی بود. اما دیدن نمایشگاه چه فایده دارد. باید زندگی را مشاهده کرد. آدم های این جا با ما فرق دارند. من با این اوضاع سازشی ندارم. یاد قالیچه ی حضرت سلیمان افتادم. اگر این قالیچه را داشتم ، روی آن می نشستم و در یک چشم به هم زدن خودم را به آسمان پر ستاره ی خودمان می رساندم. نلی، این جا ستاره زیاد نیست. شب هایی که هوا صاف است ، مشتی ستاره به چشم می خورد. نه ، من باید برگردم. زندگی من بدون ستاره و بوی اقاقیا چیزی کم دارد. راستی " او" اکنون در کجای دنیاست. هیچ کس نمی داند که من او را چگونه یافته ام . من کجا هستم؟ در این پاریس بزرگ و افسون بار و غم انگیز. کنار این اتاق زیر شیروانی در روشنایی یک شمع نشسته ام . کتاب شعرهای " بلیک" شاعر و نقاش انگلیسی روبروی من روی میز باز مانده ، در میلتون می خوانیم: گلوی نازک او با شور الهام در جدال است.
گریه ام می گیرد.
می دانی ،‌گفتگو از پرنده ای است که صدایش را در دشت مواج گندم رها می کند. چنان از شور خواندن لبریز است که گلوی تنگ او تاب فوران صدا را ندارد. هر وقت یاد این شعر می افتم ، گریه ام می گیرد. مثل این که تاریکی صدای پیانو را فراموش کرد. من خودم به یاد می آورم. دارم با او حرف می زنم.
تو در آن طرف دنیا هستی. من هم به زودی به همان طرف دنیا برمی گردم.
سهراب سپهری

... هنوز در سفرم



سهراب سپهری، شاعر و نقاش حساس، برای همه دوستداران هنر ناب شناخته شده است.
در این کتاب، شرح حال سهراب به قلم خودش، همراه با آثاری عمدتاً منتشر نشده از او به کوشش چاپ شده است: خاطرات سفر ژاپن، نامه ها، غزلیات، اشعار، و یادداشتهایی درباره اتاق آبی، تفکرات زیر درخت، حسرت پرواز، مرگ پدر، تولد و...
جملگی نشان از روح حساس و لطیف و دید تیزبین و ظریف او دارند، و بی گمان برای شناخت او بهترین راهنما هستند.

 


آن طور که پریدخت سپهری در کتاب خود تحت عنوان سهراب، مرغ مهاجر می گوید برادرش تا چهارده سالگی در باغی زندگی می کرد که شمارش درخت هایش به سادگی امکان نداشت اما یک سال بعد را در خانه ای گذراند که در آن اثری از درخت و سبزه نبود. طبق نوشته خانم سپهری، سهراب در این دوران به مطالعه نویسندگان و شعرایی چون لامارتین، گوته، امیل زولا، شاتوبریان و هوگو پرداخت.
سهراب یک سال بعد یعنی پس از پایان تحصیلات سیکل اول متوسطه به تهران رفت و در دانشسرای مقدماتی نام نویسی کرد. پس از پایان دوران دانشسرا به کاشان بازگشت و به سرودن شعر و نقاشی تابلو مشغول شد. اما بعد دوباره به تهران رفت و برای تحصیل در رشته نقاشی در دانشکده هنرهای زیبا ثبت نام کرد. شعر و نقاشی سهراب همچون دیگر همعصران وی تحت تاثیر امواج نو قرار گرفت و او نیز وارد حیطه شعر نو و نقاشی مدرن شد.
سهراب اولین کتاب خود به نام مرگ رنگ را در سال 1330 چاپ کرد. زندگی خواب ها، شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر و هشت کتاب از جمله آثار سهراب سپهری است. این هنرمند پرآوازه ایران در اردیبهشت ماه 1359 در اثر بیماری سرطان خون درگذشت و در مشهد اردهال به خاک سپرده شد.
صدای پای آب یکی از سرودهای اوست. انگیزه سرودن شعر, مرگ پدر و تسلای مادر است. اواین سروده را به مادرش تقدیم داشته است. زبان روان, توصیف صادقانه دنیای عاطفی شاعر تصویرهای بدیع و تازه, غافلگیریهای شاعرانه(آشنایی زدایی), ترکیب و موسیقی شعر و حتی بهره گیری از لغات عامیانه برشکوه تاثیر این شعر افزوده است.
این سروده بلند را به دو قسمت می توان تقسیم کرد: در قسمت نخستین, شعر آمیخته ای از حس و عاطفه و آرمان شاعر است. آب در این شعر رمز خود شاعر است که آرام و تازه از هر گوشه و کناری عبوری مکند و کاشان او در آغاز همان کاشان زادگاه اوست اما در قسمت دوم, دستگاه فکری شعر و فلسفی او چهره می نماید و کاشان او به اندازه جهان وسعت می یابد و جهان در نامد کاشان تفسیر می شود:

(اهل کاشانم , اما/ شهر من کاشان نیست/ شهر من گم شده است./ من با تاب, من با تب/ خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام)

شعر صدای پای آب با اشاراتی به اساطیر و بهره گیری از عناصر هندی و بودایی, آگاهی و شناخت عمیق سهراب سپهری را از عرفان غیر اسلامی و غیر ایرانی و تلفیق این دو عرفان, نشان می دهد. جز این پایان شعر دعوتی است به درک درست عرفان و بهره گیری از آن در عصر معراج پولاد و اصطکاک فلزات سهراب در ازدحام صداهای گوناگون عصر ماشین باورمند گوش دادن به آواز حقیقت است و نگران گم شدن انسان در سطح سیمانی قرن.